مديريت نيز همچون بسيارى از فنون ديگر، از مدل‏هاى گوناگونى برخوردار است كه آشنايى با آنها خالى از لطف نيست؛ به ويژه براى ما شرقى‏ها كه متأسفانه بسيارى از اوقات، مهره شطرنج ديگران بوده‏ايم. من مى‏خواهم از مدل هايى بگويم كه گاه با ذائقه و سليقه ما سازگار است و گاه ناسازگار؛ مدل هايى كه گاه به انسان از زاويه كرامت انسانى مى‏نگرد؛ گاه ما را ابزار مطامع ديگران مى‏كند. آرى، اكنون در صدد آنم كه جلوه‏هاى اندكى از اين مدل‏ها را با شما باز گويم و آن‏گاه رشته كار را به دست خودتان بسپارم تا از مدل‏هاى ديگر مديريت سر در آوريد و باقى ماجرا!
دوست دارم پس از مطالعه هر مدل، يك بار به خودتان برگرديد و صفحات كتاب وجودتان را ورق بزنيد و ببينيد كه آيا به اين مدل تعلق خاطر داريد يا نه؟
ممكن است شما بگوييد من از اين مدل متنفرم.
ممكن است بگوييد عاشق اين مدلم.
ممكن است بگوييد من طرح تكميلى يا طرح پيشنهادى ديگرى دارم.
بله، هر چيزى ممكن است؛ اما دوست دارم فارغ از همه اين مسائل، پس از ارائه هر مدل، فقط يك بار به خودتان برگرديد؛
فقط يك بار!


مدل انگليسى

توصيه شده از سوى دولت فخيمه انگلستان
اگر سوار هواپيما شده باشيد، لابد خودروى كوچكى را كه پس از فرود هواپيما، جلوى آن راه افتاده و با عبور از گذرگاه هاى مختلف آن را به توقف‏گاه خويش مى‏رساند، ديده‏ايد.
در كشورهاى خارجى، بالاى اين خودرو، روى تابلوى بزرگى، عبارت مشهورى نقش بسته است: follow me؛ «دنبالم بيا».
گاهى وضع بدين منوال است. هم اين‏كه پيشرو است و هم آن‏كه از پى مى‏آيد، تكليف خود را مى‏دانند؛ اما بعضى اوقات، بى آنكه كسى تابلوى follow me در دست داشته باشد، آدم را به دنبال خود مى‏كشد.
اين هم چندان مهم نيست؛ اگر مقايسه‏اش كنيد با آن‏كه دارد دنباله روى مى‏كند و خود نمى‏داند!
هيچ شده كه دنبال كسى بدويد و خود ندانيد؟
در انگلستان رسم است دانشجويى را كه براى تحصيل به اين كشور آمده، در قبال مبلغى كه ماهيانه مى‏پردازد، در خانواده‏اى به صورت فرزند خوانده مى‏پذيرند. محمل اين كار، آن است كه او همچون عضوى از اعضاى اين خانواده، با آنان زندگى كند و زبان بياموزد.
اما شما فكر نمى‏كنيد كه اين، نوعى مديريت پنهان است بر آن جوان دانشجو، آن هم مدل انگليسى؟!
آنان با برنامه ريزى دقيق و حساب شده، بى‏آنكه تابلوى مبهم follow me خود را رو كنند، اين جوان را مى‏كشند و مى‏برند. آنان در اين چند سال تحصيل دانشجوى كشور بيگانه، زبان خود را به وى مى‏آموزند؛ فرهنگ خود را در دل خانواده‏اى بومى به وى تزريق مى‏كنند؛ آزادى و بى پروايى جنسى را در ارتباطات روزمره به او تقديم مى‏كنند؛ قبح و بدى شراب، سگ، قمار و... را از ذهن او مى‏زدايند...
و در يك كلمه، پس از پايان تحصيلات، از او يك انگليسى تمام عيار مى‏سازند.
پس از اين فرايند، آيا فرقى مى‏كند كه مليت او انگليسى باشد يا فى‏المثل ايرانى؟
بگذاريد همين جا يادى كنم از آن دوستى كه براى تحصيل به انگلستان رفته بود و پس از بازگشت در جمع دوستان گفت: مرا براى مصاحبه به استادى پير در يكى از دانشگاه‏ها معرفى كردند. او از من پرسيد: پس از تحصيلات، مى‏خواهى چه كنى؟ گفتم: مى‏خواهم به وطنم بازگردم.
پرسيد: چرا؟
گفتم: زيرا دو فرزند دارم كه دوست دارم آنها را با آداب و رسوم مملكت خودم تربيت كنم. پوزخندى زد و گفت: تو برو كلاه خودت را بپّا؛ فرزندانت پيشكش!
اين را من مدل انگليسى مديريت لقب مى‏دهم و مهم‏ترين شاخصه‏هاى آن را چنين برمى‏شمارم:
1. ترويج ارزشهاى مدير در زيردستان به صورت پنهان .
2. ايجاد روحيه سپاسگذارى از مدير در افراد تحت اداره.
3. نهادينه شدن فرهنگ مدير در زواياى وجودى افراد.
4. استفاده از منابع مالى زيردستان در اداره دلخواه آنان.


مدل كارآفرين

پيشنهاد شده از سوى مهندسان سازه
اين‏جا، سد شهيد عباسپور است.
210 متر ارتفاع دارد و مشتمل است بر دو قوس كه هر يك‏12 متر عزض دارد.
اين سد عظيم، يكى از مهم‏ترين منابع برق كشور است كه انرژى فراوانى توليد مى‏كند، همچنين آبيارى زمين‏هاى كشاورزى اطراف خود را نيز بر عهده دارد...
هيئت بازديد كننده، با دقت به سخنان مهندس سازه گوش مى‏دهند و عظمت يكى از برجسته‏ترين آثار سدسازى مهندسان كشورمان را بالعيان مشاهده مى‏كنند.
ديذار چنين ديوار بتنى عظيمى، بعضى را به فكر وامى دارد كه:
«آيا اين عظمت ساخته دست بشر را ركود و فرسايشى نيز هست؟»
گويا موجى اين پرسش را به گوش مهندس سازه مى‏رساند و او مى‏گويد:
در فيزيك، اصطلاحى داريم، تحت عنوان: «خستگى اجسام»؛
يعنى اجسام، هر چند نيرومند و سخت باشند، زمانى فرا مى‏رسد كه خسته مى‏شوند و از كار خود باز مى‏مانند. بايد زمان خستگى اجسام را پيش بينى كرد تا پيش از آن‏كه دوره پيرى و رخوت آنها فرا برسد، با تغيير كاربرى آنها، جلوى خسارت‏هاى احتمالى‏شان گرفته شود.
به عظمت و نيرومندى اين سد عظيم نگاه نكنيد؛ خستگى اين سد، 80 تا90 سال ديگر فرا مى‏رسد. آنروز بايد لاجرم مسير آب پشت سد عوض شود؛ چون شانه‏هاى اين سد، ديگر تحمل كشش چنين بارى را نخواهند داشت.
آن‏روز آن مهندس سازه، بر مفهومى صحه گذاشت كه من آن‏را مدل كارآفرين مديريت مى‏نامم؛ يعنى مديريت بر مجموعه‏هاى گوناگون تا زمانى ارزشمند و مفيد است كه آنها كارآمد و كارآفرين باشند.
بگذاريد آن چه او آن روز نگفت، من امروز بگويم.
آن كوه بتن و سنگ و آهن، خستگى دارد؛ فرسايش و ركود دارد.
آيا مى‏شود آدمى از جنس پوست و گوشت و استخوان، خستگى نداشته باشد؟
پس چرا بعضى آدم‏ها از بعضى پست‏ها و مقام‏ها دل نمى‏كنند و عرصه را براى جوان‏ترها باز نمى‏كنند؟
چرا آنان، ديگران را هم به بازى نمى‏گيرند؟
خستگى سد را از نشت آب آن و يا شكستن ديوارهاى آن، مى‏توان بازشناخت؛ اما خستگى آدم‏ها را چطور؟ شما فكر مى‏كنيد كه مديريت كارآفرين، از چه ويژگى هايى برخوردار است؟
بياييد با هم بشماريم:
1. استفاده از همه استعدادهاى افراد تا فرارسيدن دوره ناكارآمدى.
2. دست به دست شدن قدرت در ميان اقشار گوناگون جامعه.
3. ايجاد عرصه‏هاى تازه براى جولان جوانان و نوانديشان.
4. علاج قبل از وقوع واقعه.


مدل ناصرى

ديكته شده از طرف ناصرالدين شاه قاجار
وقتى ناصرالدين شاه قاجار در اولين سفر عتبات خود، وارد كربلا شد و از دور، چشمش به گنبد و گلدسته‏هاى حرم سيدالشهدا افتاد، دستور داد روضه خوانى بياورند براى مرثيه سرايى.
كسى را آوردند و شعرى خواند كه بااين بيت آغاز مى‏شد:
اگر شاهى بميرد از وطن دور
به خوارى مى‏برندش جانب گور
بيچاره سخن خويش را بى‏غرض گفت؛ اماشعرش خنجرى شد به قلب اين شاه دور از وطن.
كاردش مى‏زدى، خونش نمى‏آمد.
در بدو ورود و شعر روضه خوانى چنين جگرسوز.
اين شعر نابجا همان و گرفتار به غضب شاهانه همان!
سال بعد از سر قضا، باز راه شاه به همان ديار افتاد؛ اما اين بار حواس همه جمع شده بود. اين بار گوشى دست همه بود.
گويا به روضه خوان هم جريان را باز گفتند كه سال پيش چنين خبطى شده است. مبادا بيگدار به آب بزنى! ... و او هم حتما" و انصافا" جبران كرد اتفاق ناگوار پارينه را و به صورت حزين چه گريزى زد:
اى حسين! اگر تو در سال 61 هجرى، در اين سرزمين، نداى هل من ناصر سر دادى و هيچ كسى يارى ات نكرد، امروز برخيز و ببين ناصر آمده براى لبيك به نداى هل من ناصرت!
... و با اين حرف، در دل شاه، چه بلوايى كه به پا نمى‏كند!
و چه انعام و اكرامى كه از آن خود نمى‏سازد!
چشم‏هاى اطرافيان باز است. آنان همه چيز را مى‏بينند. چيزى نمى‏تواند فاصله ميان آن چه را كه ديده‏اند، پر كند؛ حتى اگر يك سال از آن اتفاق گذشته باشد.
در همين گذرگاه هاست كه آدمى بى‏اختيار در مقام مقايسه برمى آيد.
مقايسه ميان آن روضه خوان بخت برگشته كه جرمش انتخاب ناخودآگاه شعرى بود كه گوشه و كنايه‏اى به شاه قاجار مى‏زد و اين روضه خوان زيركى كه نام ناصرالدين شاه را با نداى هل من ناصر حسين بن على (ع) پيوند مى‏زند.
و گونه‏اى تازه از مديريت:
مدل ناصرى؛
مى‏خواهيد خصوصيات اين نوع مديريت را با هم مرور كنيم:
1. زبان سرخ سر سبز مى‏دهد بر باد.
2. نان به نرخ روز خوردن، چقدر شيرين و دل چسب است.
3. آدم ها چه سهل و راحت مى‏توانند راه تقرب و نزديكى به رجال را بياموزند.
4. دم شير، چيزى نيست كه بشود با آن بازى كرد.


مدل اسلامى

برنامه ريزى شده از سوى بيمارستانى در كانادا
سخت است انسان براى مدتى استراحت برود كانادا؛ اما دست تقدير كارى كند كه از بيمارستان سر در آورد؛ براى آن خانم دكتر نيز چنين اتفاقى افتاد.
مى‏گفت: من با آنكه خودم دكترم، اما از تمهيداتى‏ريد؟ من پاسخ دادم كه ميل دادم در طول دوران بسترى خود در بيمارستان، هيچ مردى به اتاق من رفت و آمد نكند.
من يك ماه در آن بيمارستان خوابيدم و در تمام اين مدت، حتى يك مرد وارد اتاق من نشد. من از خواننده اين سطور مى‏خواهم كه در اين نكته خوب دقت كند كه من چرا مدل اسلامى مديريت را از بيمارستانى در كانادا مثال مى‏آورم!
در مدل اسلامى مديريت اين نكات را باز مى‏شناسيم:
1. آدم ها در اين ميان، تنها و تنها به خاطر انسانيتشان محترم هستند.
2. رنگ، نژاد، دين و مذهب در اين مدل، تمايز ايجاد نمى‏كنند.
3. روح اسلامى اين مدل مهم است، در هر كشورى ولو غير اسلامى!
4. مى‏توان در كشورى اسلامى زندگى كرد اما با مدل اسلامى بيگانه بود.


مدل كار چاق كنى

ارائه شده از سوى رندى وطنى
- از فلانى خبر دارى؟
- اى... چندان هم بى خبر نيستم.
- مدتى است سرى از سرها در نمى‏آورد.
- خيلى با گذشته‏اش فرق كرده‏است.
- تازگى او را ديده‏اى؟
- تو هم مى‏توانى يك شب به بهانه خوردن يك پيتزاى مخصوص، سراغى از او بگيرى.
هر جورى فكر مى‏كرد، غير از اينكه دوست چندين و چند ساله‏اش، سر از پيتزا فروشى درآورده باشد؛ اما وقتى ماجرايش را شنيد، توانست قدرى خود را قانع كند.
- پيتزا فروشى براى او تنها محل كسب و كار نيست؛ پاتوق است و حتى خيلى از اوقات، خودش در مغازه نمى‏آيد و كارگرانش كارها را مى‏گردانند.
او مديريت مى‏كند!
دوست دارى يكى از شيوه هايش را برايت بگويم؟
كيست كه نخواهد از دوست قديمى خود تازه‏هايى بشنود؟
خيلى از اوقات مى‏شود كه تو با كسى كارى دارى؛ اما فرصت مناسبى پيدا نمى‏شود كه در محيط اداراى كار خود را با او مطرح كنى. حالا اگر يك پيتزا فروشى معتبر و سرشناس داشته باشى كه بتوانى تعدادى كارت رايگان دريافت غذا به فرد مورد نظرت تقديم كنى، مى‏دونى چه اتفاقى مى‏افتد؟ او قطعا" با خانواده‏اش به مغازه تو مراجعه خواهد كرد تا در شبى به يادماندنى دور هم جمع شوند و پيتزاى مجانى بخورند.
اين طور نيست؟
آن وقت اگر تو كسى را داشته باشى كه خبردارت كند كه فلانى امشب با خانواده آمده است و بتوانى سربزنگاه خود را برسانى، چه اتفاقى مى‏افتد؟
مى‏توانى بيرون از محيط ادارى و در حالى كه وى را از لطف بى‏شائبه خود سرشار مى‏كنى، حرف خود را به كرسى بنشانى!
- آى بچه، چند تا ظرف سيب زمينى سرخ كرده هم بياور! بجنب آقا كار دارند...
حالا اگر از پنجاه وعده شكار، يكى را هم به تور بزنى، چه مى‏شود؟ فكر مى‏كنم خرج پنج هزار وعده شكار ديگر فراهم شود!
در مدل كار چاق كنى، از انواع مدل‏هاى مديريت، به موارد زير بر مى‏خوريم:
1. آدم ها، شكارند و مديران شكارچى... همه چيز به مهارت شكارچى بستگى دارد.
2. براى زدن يك شكار چاق و چله، مى‏ارزد ده‏ها گلوله را هدر بدهى.
3. هر لحظه‏اى آبستن فرصتى است كه نبايد به سادگى از دست داد.
4. براى ورود به عرصه‏هاى تازه، از بهانه‏ها غفلت نكن.

نكته‏اى براى به كار بستن
آن چه خوانديد، مدل هاى گوناگونى از مديريت بود.
اين مدل‏ها، منحصر به آن‏چه بيان كردم، نيست و مى‏تواند هر روز در زندگى هر يك از ما اتفاق بيفتد. مطمئنم اگر شما هم اراده كنيد، مى‏توانيد ده ها مدل به آن چه من گفته‏ام، بيفزاييد.
چون مى‏دانم برخى از مخاطبانم در اين نوشتار مديران هستند و چون معتقدم كه اين قبيل نوشته‏ها، حداقل علامت سؤالى در مقابل برخى باورهاى ما قرار مى‏دهند، نقبى به اين بحث زدم.
بياييد با هم به دو كندوكاو دست بزنيم؛
كندوكاوى در اطراف خويش كه چه كسانى، چگونه مديريت مى‏كنند؟
و كندوكاوى به درون خويش كه ما از درون، به كدام يك از اين روش‏ها معتقديم؟
و بدانيم كه آدمى، هر چيزى را كه اعتقاد دارد و مى‏پسندد، همان است.